تبليغاتX
بِسمِ اللهِ الرَحمنِ الرَحيم اَللهّمَّ كُن لِوَليِّكَ الحُجَّةِ ابنِ الحَسَن صَلَواتُكَ عَلَيهِ وَ عَلي آبائِه في هذِهِ الّساعه وَفي كُلِّ ساعَة وَليّاً وَ حافِظاً وَ قائِداً وَ ناصِراً وَ دَليلاً وَ عَيناً حَتّي تُسكِنَهُ أرضَكَ طوعاً وَ تُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً سبزيم اما سبز سرخ
جمعه پانزدهم دی 1385

سلام به همه دوستانی که تا آخر تو این وبلاگ مرا همراهی کردن اگر خدا بخواد از این به بعد با نامزد عزیزم این وبلاگ را به روز رسانی خواهیم کرد .

دل نوشته کسی که می خواهد بمیرد در 12:59 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
گولوش

شعر ترکی

ایستدم من بیر گولم

آغلاماق هیچ گویمادی

گلدی گدی مین باهار

 یاز یاشلاداندا خبرهیچ  اولمادی

قیایدا سز چوخ گول دوم اما

هیچ بیر بیر باخشلا

شادخا تای اولمادی

اویوگولاردا چوخ چالشدم

دردم لایق اولان های چمکیه بیزمانم اولمادی

سینه مین دردی چوخیدی

چوخ طبیب اوز گتیردیم   

بیر ایچیم سو ده شفای من او چن هیچ  اولمادی

دل نوشته کسی که می خواهد بمیرد در 20:38 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385
نامه ای از ژرفای انزوا

سلام دوستان سلام به اونایی که بازم من و تنها تو این فضای مجازی تنها نذاشتن خلاصه سلامی چو بوی خوش آشنایی تقدیم همه کسانی پا به کلبه تنهاییم گذاشته اند .

چند روز پیش بعد از مدتی انزوا رفتم سر کلاسام آخه مدتی بود کلافه بودم حس می کردم آخر خطم و دیگه زندگی برام  تموم شد ه .. فکر می کردم اگه دانشکده نرم از همه دور بشم حالم خوب میشه و لی رفتم دانشکده دیدم بابا همه سر سبزن و شاد اصلا بین این همه آدم بودن و نبودن من نمی خونه .......

حتی بهترین دوستام هم که فکر میکردم بهترینن براشون بودن و نبودنم تاثیری نذاشته بجز هادی که چندین بار که نه هر روز به بهانه های مختلف سراغم می اومد و سعی می کرد از تنهای و انزورا بیرونم بکشه ... آخرشم کارشو کرد (خدا روح دادش شهیدشو شاد کنه آخه دادشه شیمیای و از اون بچه با حال های جنگ بوده که دو سال پیش به آرزوش رسید و شهید شد  )

اومد و بهم فهموند این بین تنها کسی که می بازه منم  چون هم از درسام عقب می موندم و کم کم که داشتم افسرده می شدم خلاصه سر شما رو درد نیارم !@ شکر خدا به زندگی عادی برگشتم حالا هم دارم براتون می نویسم دو تا شعر تازه هم گفتم  که براتون تو پپست بعدی میازارم

و اما اون حرفهای اصلی که میخوام براتون بگم تا کمی سبک شم : ... با یکی این وسط آشنا شدم که خیلی چیزا رو برام گفت ... بهم گفت که سرکار بودم .... بهم گفت که این مهسا خانم ما برا اثبات شخصیت خودش بین دخترای خوابگاهی اومده بود سراغم ... گفت درست زمانی که من پیشنهاد داده بود و ایشون اول  پروسه اثبات شخصیتی خود با اینکه BF  داشتن رو پیشنهاد من داشتن فکر می کردن ... گفت درست زمانی که من دیگه بریده بودم و از بازی ناجوانمردانه ای که ایشان شروع کرده بود انصراف می دادم ایشون جهت هر چه بهتر شدن برد بازی خود منو با عشوه های دخترانه و طننازی های زیرکانه سرگرم بازی می کردن ..... و خلاصه گفت : آنچه من باید سال پیش باید می شنیدم از پدر و عمویشان تا دوس پسرای رنگ با رنگی که گاهی به جلفا می فتند و گاهی تبریز و گاهی هم تهران ... و حرفهایی که شرم را مانع گفتنشان می بینم کاش میتوانستم کمی هم از SMS پنهانی می گفتم ....

و من نفهم دل به کس کی بستم که پش چشمانی سیاه دلی هزار رنگ داشت که کمر به قتل حس عاشقیم بسته بود .

خدا را  هزران هزار شکر که رهایم ساخت

الهی افوض و امری الیک انک بصیر باالعبا د

دل نوشته کسی که می خواهد بمیرد در 20:36 | | لینک به این مطلب