سلام به همه دوستانی که تا آخر تو این وبلاگ مرا همراهی کردن اگر خدا بخواد از این به بعد با نامزد عزیزم این وبلاگ را به روز رسانی خواهیم کرد .
شعر ترکی
ایستدم من بیر گولم
آغلاماق هیچ گویمادی
گلدی گدی مین باهار
یاز یاشلاداندا خبرهیچ اولمادی
قیایدا سز چوخ گول دوم اما
هیچ بیر بیر باخشلا
شادخا تای اولمادی
اویوگولاردا چوخ چالشدم
دردم لایق اولان های چمکیه بیزمانم اولمادی
سینه مین دردی چوخیدی
چوخ طبیب اوز گتیردیم
بیر ایچیم سو ده شفای من او چن هیچ اولمادی
سلام دوستان سلام به اونایی که بازم من و تنها تو این فضای مجازی تنها نذاشتن خلاصه سلامی چو بوی خوش آشنایی تقدیم همه کسانی پا به کلبه تنهاییم گذاشته اند .
چند روز پیش بعد از مدتی انزوا رفتم سر کلاسام آخه مدتی بود کلافه بودم حس می کردم آخر خطم و دیگه زندگی برام تموم شد ه .. فکر می کردم اگه دانشکده نرم از همه دور بشم حالم خوب میشه و لی رفتم دانشکده دیدم بابا همه سر سبزن و شاد اصلا بین این همه آدم بودن و نبودن من نمی خونه .......
حتی بهترین دوستام هم که فکر میکردم بهترینن براشون بودن و نبودنم تاثیری نذاشته بجز هادی که چندین بار که نه هر روز به بهانه های مختلف سراغم می اومد و سعی می کرد از تنهای و انزورا بیرونم بکشه ... آخرشم کارشو کرد (خدا روح دادش شهیدشو شاد کنه آخه دادشه شیمیای و از اون بچه با حال های جنگ بوده که دو سال پیش به آرزوش رسید و شهید شد )
اومد و بهم فهموند این بین تنها کسی که می بازه منم چون هم از درسام عقب می موندم و کم کم که داشتم افسرده می شدم خلاصه سر شما رو درد نیارم !@ شکر خدا به زندگی عادی برگشتم حالا هم دارم براتون می نویسم دو تا شعر تازه هم گفتم که براتون تو پپست بعدی میازارم
و اما اون حرفهای اصلی که میخوام براتون بگم تا کمی سبک شم : ... با یکی این وسط آشنا شدم که خیلی چیزا رو برام گفت ... بهم گفت که سرکار بودم .... بهم گفت که این مهسا خانم ما برا اثبات شخصیت خودش بین دخترای خوابگاهی اومده بود سراغم ... گفت درست زمانی که من پیشنهاد داده بود و ایشون اول پروسه اثبات شخصیتی خود با اینکه BF داشتن رو پیشنهاد من داشتن فکر می کردن ... گفت درست زمانی که من دیگه بریده بودم و از بازی ناجوانمردانه ای که ایشان شروع کرده بود انصراف می دادم ایشون جهت هر چه بهتر شدن برد بازی خود منو با عشوه های دخترانه و طننازی های زیرکانه سرگرم بازی می کردن ..... و خلاصه گفت : آنچه من باید سال پیش باید می شنیدم از پدر و عمویشان تا دوس پسرای رنگ با رنگی که گاهی به جلفا می فتند و گاهی تبریز و گاهی هم تهران ... و حرفهایی که شرم را مانع گفتنشان می بینم کاش میتوانستم کمی هم از SMS پنهانی می گفتم ....
و من نفهم دل به کس کی بستم که پش چشمانی سیاه دلی هزار رنگ داشت که کمر به قتل حس عاشقیم بسته بود .
خدا را هزران هزار شکر که رهایم ساخت
الهی افوض و امری الیک انک بصیر باالعبا د

